موندم تو یه دو راهی ...
که نقطه بذارم و از اول شروع کنم ...
یا نقطه چین هامو ادامه بدم ...
میدونم باید زمین بخورم تا یاد بگیرم بلند بشم و محکمتر بایستم ..
باید یاد بگیرم به کسی جز خودم نباید تکیه کنم ...
اما ...
این وسط باید یه گوش هم باشم برای ناله های دلم ...
برای همه دلتنگی هایی که قرار هر ثانیه کنارم راه بره
حرف بزنه
بخنده
خرید کنه
نگاه کنه
حتی زندگی کنه ..
باید به دلتنگیم یاد بدم
وقتی برای سومین بار گفت : آیا وکیلم ...
همه دلم چشم دوخته بود به تو ... که نگات کنم و بگم ...
با چشمات به دلم گفتی چرا اینجوری نگام میکنی ؟
گفتم :
" سیر نمیشوم زِ تو ای مَهِ جان فزایِ من...."
میخواستم اون بله ای رو قراره بلند بگم تا همه بشنون رو کنار تو فریاد میزدم ...
اما با تلنگر صدای عاقد که گفت آیا وکیلم به خودم اومدم و دیدم...
نه از تویی خبری هست که یه روز همه قرار مو بردی ...
نه از ا